ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون باد
به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد
کوچ تا چند؟! مگر میشود از خویش گریخت
بال تنها غم غربت به پرستوها داد
اینکه مردم نشناسند تو را غربت نیست
غربت آن است که یاران ببرندت از یاد
عاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد
چشم بیهوده به آیینه شدن دوختهای
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد
" فاضل نظری "
نظرات شما عزیزان:

تتنها دارایی من یک دل پاک است،یک ذهن و زبان بی ریا.
یک دل ساده و زود باور و بی غل وغش.
که پر از درد و زخمهای کسانی است که بخاطر اینکه دوستشان داشته ام همچو دشنه بر من زده اند...میروم تا خورشید تا بینهایت...
دلی شکسته از بهر زمان و در غوغای بیمکان دارم.
بدرود.

.gif)
برچسبها: فاضل نظری




















